


بعد از چند ماه خاله سمیرا برگشت
..... برگشتم تا بازم به ثنای نازم بفهمونم که شدیدا برام باارزشه
... اومدم بنویسم تا بدونه خالش چقد دوسش داره![]()
....
عسل من
،گل من
، ماهی شده برای خودش
... توی این چند ماه روز به روز شیرین تر شده
... دامنه ی کلماتشم که فوق العاده زیاد شده.gif)
توی این مدت هم اتفاق های شیرین افتاده
هم اتفاق های بد
!... توی یکی از روزای بهار پای ثنا میره لای زنجیر دوچرخه پسرعموش
!... به قدری خون رفته بود ازش که مجبور شدن ببرن بیمارستان
!... ثنا برای اولین بار به اتاق عمل رفت تا پاشو عمل کنن
!.... آره پاشو بخیه زدن
!... خیلی بدجور بریده شده بود
!.... حدود 2 هفته پاش توی آتل بود
.... بمیرم واسش توی اون مدت اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت
.... چقد هم پاشو نگاه میکرد و گریه میکرد
!.... من که دیدمش گریم گرفته بود
.... واقعا روزای بدی بود.....
اتفاق های شیرین هم دندون در آوردن های ثنا
، مشهد رفتنشون
، شمال رفتنشون
، و حرف زدنای مثل عسلش بود و هست
.... قربونش برم من
به من میگه آله
!.... فداشششششش وقتی اینطوری صدام میکنه خودشو لوس میکنه
!.... منم تند تند میچلونمش![]()
.... داداشمو که از 8 ماهگی صدا میکرد
!.. الان ولی بهش میگه دایی جون
!!.... میخواد اسمش رو هم صدا کنه که کمی گیر داره توش!... اسم منم که خوراکشه
!.. بهم میگه سمیا
!!... همسایمون یه پسر داره اسمش سعید! اسم اون رو هم به خوبی از10 ماهگی صدا میزنه
... سعید به من میگه آجی! ثنا وقتی میبینه اون منو آجی صدا میکنه میاد میگه آجیییییییی
....فداش بشم الهی
.... جیگرکم
.... اسم ها رو به خوبی صدا میزنه
....به مامانم میگه عزیز!مامانی
!.... به مامان خودشم میگه مامان جون
!!... به باباش هم میگه باباش
!! گاهی وقتا که میخواد خودشو لوس کنه میگه یحمانننننننننننننننن
!... خیلی با عشوه حرف میزنه
!.... هر لحظه که میاد منو صدا میکنه دلم براش هزاران هزار بار پرمیزنه
..... یکی از عروسکام رو برده خونشون حتی براش اسم هم انتخاب کرده
!.... بهش میگه نازی
!!.... چقده هم دوسش داره!....
توی این مدت واقعا کاراش فوق العاده زیبا شده
.... دیگه مثل بچگی هاش نمیخاد که خونمون بمونه
.. عاشق ماشینه
!... یکم که حوصلش سر بره کلیدهای ماشینشون رو میبره به باباش میده و میگه بابایی بییم بیوون(بریم بیرون!).... خنده هایی میکنه که آدم دلش میخواد درسته قورتش بده
.... مثلا یکی بیاد پیشش یه مدل بخنده تا خنده ی اون تموم نشده این شروع به خندیدن میکنه دقیقا مثل همون طرف
!... فدای اون چشمای نازش بشم من
...
ثنا فوق العاده باهوشه
!... کافیه یه کاری رو براش یه بار انجام بدی دیگه اونو یادش میمونه!... علاقه زیادی هم به درس و کتاب داره!.... میاد خونمون میگه آله درسسسسسسسس
..... باید حتما بهش خودکار بدی تا با باهاش بنویسه.... چشم چشم ابرو رو تقریبا میخونه و میکشه
!... دایره هم خوراکشه
!.... از خودش خط خطی میکنه و میگه بابا و مامان نوشتم
!... دیگه اینکه به کارای خونه فوق العاده علاقه داره
!.... به مامانش حسابی کمک میکنه وقتی هم میاد خونمون بهش میگم ثنا برو فلان چیز رو ببر آشپزخونه زود اینکارو انجام میده
!.... آشغال هم رو زمین ببینه تندی میبره میندازه سطل آشغال
!.... عسل خالشه دیگه!![]()
حسابی مهربونه
!.... تا الکی گریه کنی میاد تندی میبوسه
!... حسابی هم خودشو برات لوس میکنه
... فدای این شیرین کاریاش بشم من... ماهکم....
راستی بعد تولدش یاد گرفته به عروسکاش شیر میده
!!... خودش یه حالتی میخوابه بعد عروسکا رو میگیره بغلش و شروع به شیر دادنش میکنه
!.... پوشک عروسکاشو عوض میکنه!
.... خلاصه حسابی مامان بازی در میاره
!..... فداششششش بشم من
حرفای خصوصی خاله سمیرا با ثنا!
ثنای عزیزم،نمیدونم واقعا کی این بلاگ رو میخوای بخونی... نمیدونم تا اون موقع نسبت به من چه احساسی داری.... ولی گل من اینو یادت باشه من تو رو با دنیا دنیا عوض نمیکنم... وحشتناک دوست دارم... هیچ وقت دلم نمیخواد این رابطه ای که بین من و تو هست خراب بشه..... دلم نمیخواد که هیچ کدورتی بین منو تو بوجود بیاد... نازکم منتظر اون روزایی هستم که دوتایی با هم بشینیم این بلاگ رو آپ کنیم... نازگل خاله بعضی وقتا که دلت نمیخواد بیای بغلم باور میکنی بغضم میگیره؟!؟ دلم نمیخواد هیچ وقت این کارو با من کنی.... عسل من وقتی همه از علاقه بین من و تو میگن احساس شعف و غرور میکنم.... احساس میکنم دارم بال در میارم!.... آره فدات شم من دوست دارم..... هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم.... هر دفعه که میبینمت دلم میخواد حسابی بوست کنم و نگات کنم تا برای دفعه ی بعد یادم بمونه قیافت!... با اینکه کلی عکس توی کام ازت دارم ولی باز نگات میکنم تا یادم بمونه چشای نازت....ثنای عزیزم دوست دارم برات یه خاله ی مهربون باشم... ماهم عروسکم به شدت دوست دارم.... اون روز که مریض بودم و اومدی بالای سرم با زبون خوشگلت گفتی آلههههه باور میکنی تمام درد و مریضیام از یادم رفت.... آره نازکم من با حرفات هم انرژی میگیرم.... عسلم دوست دارم
فعلا
تولده....دست دست دست..... هورا....جیغ جیغ جیغ....
دستا بالا بالا بالا بالاتر............ بابا تولده دیگه.... تولده کی؟؟؟ ای بابا...تولد خاله سمیرا با ایلیای نازم.... قربونت برم........... تولد تولدت مبارک
خوب بسه دیگه خودشیفتگی گرفت منو..... بعد از یه ماه میخوام عکسای تولد ثنا رو بزارم.....
ولی الان نه
بعدا
فقط اومد بگم تولده دو نفر بوده امروز.....همین
ایلیا جونم تولد خودمو خودت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک
سلام
سلام سلام صدتا سلام.هزارو سیصدتا سلام
اول از همه شهادت امام عزیزمون رو تسلیت عرض میکنم.امیدوارم که بتونیم هممون بنده ی خوبی براشون باشیم![]()
یه خبر خیلی خیلی مهمممممممممم![]()
آره دیگه عسلم فردا یه ساله می شه
.قربونش برم من
.عسلی شده برای خودش.
خانومی شده حد نداره.اینقده ناز شدهههههه![]()
حیف که امتحان دارم وگرنه کلی سور می گرفتم براش.عسل مننننننننننننن![]()
پارسال دقیقا امروز زنگیده بودیم به آبجی تا حال و احوالشو بپرسیم
.مامان اینقده اضصراب داشت
!! انگاری قرار بود مامان بره نی نی بیاره برامون
!!!!!!!!فک کن
! مامان اصلا به چیزی لب نمی زد
.می گفت الان دخترم داره چی کار می کنه
؟!؟ داره به چی فک می کنه
؟!؟ چی میخوره
؟!؟! میترسه یا نه
؟!؟ بماند که چقدر گریه می کرد
!!! اینقدر ناراحت بود که ما رو هم به ترس می نداخت![]()
![]()
.ولی از اونور ماجرا بگم!
آبجی خانوم ما زنگ می زدیم بهش کلی شاد بود در ظاهر
.طوری که وقتی مامان گریه می کرد اون مامان رو دلداری میداد
!! مامان بیچاره اینقدر رفته بود پرس و جو کرده بود برای اینکه چه مدلی آبجی رو بیهوش کنن خودشم کلافه شده بود
!آخر سر هم قرار به این گذاشتن که دکتر هر چی گفت همون بشه
(بماند که آبجی قبلا با دکترش صحبت کرده بود)خلاصه ماجرایی داشتیم با این مامان جانمون
.آبجی بیچاره خودش خیلی می ترسید ولی به خاطر مامان اصلا به روش نمیورد
!فک کنن
!!!!
خلاصه عجیب این مامان ما ترس داشت
.اصلا شب رو نخوابیده بود
.قرار بود صبح آبجی و رحمان بیان دنبال مامان تا برن بیمارستان
.مامان از صبح ساعت 6:30 تو اتاق من بود و به من بیدارباش داده بود
!! می گفت می ترسم
! آماده شده بود اون موقع صبح
.بهش گفتم بیا صبحونه بخور
میگفت میل ندارم
!! جون داداچ دیگه شک برمون داشته بود که نکنه یه خبرایی باشه برای مامان جانمون![]()
!! آخه خیلی مشکوک می زد
.جون من شما هم بودید شک می کردید خوب
!! مامان به آبجی گفته بود شام سبک بخوره
.صبحونه هم نخوره
!! البته اون بیچاره نه ناهار خورده بود نه شام و نه صبحونه
!! اینقدر که می ترسید
!! کلی رنگش پریده بود
!! من و داداش بیدار بودیم و مشغول دلداری دادن به مامان گلم
!! آخر سر هم زمانی که رحمان اومد دنبالش،کلی خودشو نگه داشته بود و پیش آبجی گریه نکرده بود ولی نشسته بود پیش رحمان و مامانش کلی گریه کرده بود![]()
!!!
خلاصه آبجی خان ما رفتن به سمت بیمارستان امید......وای چقدر لحظات سختی بود
.چقدر هم هوا سرد بود
!! خیلی هوا سرد بود وحشتناک.جوریکه امتحانای دانشگاه های زنجان و ابهر همه پریده بودن![]()
.ولی اون موقع ها چیزی نمی گفتن و منم در امر خطیر درس خوندن مشغول بودم
.....اینقدر استرس داشتم که دیگه از ساعت 8 که رحمان اینا اومدن دم درمون خوابم نگرفت
....جون هیچ کاری رو نداشتم
!!! اینقده اعصابم خورد بود
.مدام می گفتم ای کاش می رفتم منم
!!! ولی نشد
!! خلاصه کار من شده بود زنگ زدن به رحمان
!! اینقدر زنگ زده بودم بهش که خودم خجالت می کشیدم
...دیگه رو آورده بودم به اس ام اس
.بهش اس می زدم و می پرسیدم چی شد
؟!؟ آخر سر هم ساعت 10 داداش رو فرستادم رفت بیمارستان
.گفتم برو یه وقت احتیاج می شه بهت.منم شده بودم منشی تلفنی![]()
...اینقدر زنگ می زدن خونمون که چی شد
؟!؟! منم مثل این خبرنگارا خبر رو لحظه به لحظه می دادم
...دکتر نمی دونم چی کار می کرد که اینقدر طولش می داد تا بره ثنا خوشمل ما رو از جای تنگ در بیاره
.....وای چه لحظات سختی بود
....نفسام دیگه داشتن به شمردن میوفتادن
....اینقدر نگران بودم که حد نداشت
......وای چقدر ساعت به سختی می رفت
....
داداش که رفت بیمارستان بهم زنگ زد که پیداشون نمیکنم
!! منم بهش آدرس می دادم(انگاری خودم هزار بار اونجا رفت و آمد کرده بودم
!! اینقده دقیق بهش می گفتم
.در صورتی که اون بخش این بیمارستان اصلا نرفته بودم
!!!جون داداچ نمی دونم چطوری اینقدر دقیق می شد)...بعد از چند دقیقه زنگ زد گفت من خجالت می کشم برم اسم آبجی رو بگم
!!! اینقده حرصم گرفته بود از دست این داداش خان
.بهش گفتم یا پیدا می کنی مثل آدم یا اینکه میری می پرسی
!! باید بری اونجا!!! بیچاره اونم کلی گشته بود و بالاخره پیدا کرده بود
!!وای چه روزی بود واقعا.
من چقدر به رحمان می گفتم اولین نفر باید به من بگی
!!اون بیچاره هم می گفت به خدا من به تو می گم.باور کن![]()
!! چقدر دلم میخواست فریاد بزنم از شادی اینکه دارم خاله میشم
.خاله ی یه دختر!!ساعت تیک تیک کنان جلو می رفت و نگاهی به من که از ترس داشتم می مردم نداشت
!!! بالاخره ساعت شد 11:20 دقیقهههههههههههه![]()
.ساعتی که گل من
،شیکل من
،ناناس من
،عسل من
،پاهای کوچولوشو به این دنیا گذاشت
....وای چقدر لحظه ی خوبی بود...زمانی که رحمان بهم اس زد که سمیرا خانوم تبریک می گم خاله شدی![]()
![]()
!!!!!!!!وای چقدر من جیغ می کشیدم از خوشحالی
.بیچاره همینکه خبر داده بودن بهم گفته بود
و چون آبجی رو از اتاق عمل میوردن و بساط شیرینی و ... به راه بود دیگه فرصت نکرده بود زنگ بزنه بهم....وای هنوزه که هنوزه اون اس ام اس رو دارم و هربار که می خونمش قلبم شروع به تپش می کنه![]()
وای من به چه کسایی زنگ نمی زدم
!!! تمام دوستام از سمانه و ساناز و رضوانه و... بگیر تا همسایه ها و عموها و عمه ها و... .همه قبلش کلی خبر می گرفتن و تاکید می کردن که بهشون اطلاع بدم
....وای اول از همه به عمه پروانه(همسایمون که خیلی دوسش دارم حتی از عمه ها و خاله های خودمم بیشتر دوسش دارم) زنگیدم
....کلی جیغ کشیدم از خوشحالی و اونا هم کلی خوشحال شدن
....بعد به سمانه زنگ زدم...بعد تو همون لحظه به ساناز و رضوانه و... اس زدم و گفتم.اونا هم کلی تبریک گفتن
...خلاصه بعد به فامیلای عزیزمون زنگیدم و گفتم...تو این هیروبیری ها آقاجون اومد خونه...از اون مژده گونی گرفتم و خبر دادم بهش
.بعد کلی تاکید کردم ساعت 1 بیاد و با هم بریم گل و شیرینی بگیریم...وای چه روزی بود....یادش بخیر
!!
ساعت 1:30 آقاجون اومد و منم اینقده ناراحت بودم
!!!! اونم گفت رفته بود ناهار جایی دعوت بوده به خاطر همین دیر کرد
ه...بعد زودی رفتیم بیرونو شیرینی و گل گرفتیم و رفتیم تا ثنا کوشولو رو ببینیم
......وای رفتیم بیمارستان...من چقدر هول دنبال بخش زایمان بودم
...چقدر هول اتاقا رو نگاه می کردم
....و چقدر هول چند دفعه از کنار اتاق آبجی رد شدمو نفهمیدم
!! بالاخره رفتم از پرستاربخش پرسیدم
.... و اونم با خنده بهم گفت آبجی کوچولو اتاقش شماره ی
601.........وای چنان دوییدم به سمت اتاق که انگاری هر کی می دید فک می کرد نذری میدن و من از ترس جا موندن دارم می دوم![]()
..خلاصه رفتم دیدم فریبا و مریم خاله و مادرجون اونجا هستن
....اونجا یکم از خودم بدم اومد
...گفتم نگا اینا از منم زودتر اومدن
....ولی خوشحال بودم از اینکه دخترخاله ی من اینقدر ارزش گذاشته برای عسلم و اومده ببیندش![]()
.....خلاصه رفتم با آبجی حرفیدم...اصلا حالش خوب نبود.......با مامان هم سلام و علیک کردم و رفتم پیش جیگرمممم
...آخ قربونش برم من
....وقتی دیدمش...کلی قرمز شده بود
..خوابیده بود..عسل من وای اونجا فهمیدم من چقدر دوسش داشتم و خودم خبر نداشتم
...دیگه بعد اون تبریکا بود که به سمت من میومد...بماند برادرشوهرهای آبجی چقدر بهم می گفتن خاله شدی کسیو تحویل نمی گیری
؟!؟!؟ وای که من چقدر از اونا بدم میاد
...منم با خوشحالی جوابشونو می دادم
...مرتیکه ها..فک می کردن من می خوام برم با اونا حرف بزنم
...اصلا خاله شدن کلی پز دادن داره
..چشم حسود کور بشه
....مگه من بهتون می گفتم عموی کهنه؟!؟!(اونجا فقط داداش بزرگه ی رحمان عمو نشده بود و کلی مثل من کیفور بود ولی برای بقیه ی خونوادشون فرقی نمی کرد
)..وای چقدر من خوشحال بودم از اینکه گلی به جمعمون اضافه شده!!!
وای دیگه نمیتونم واقعا احساس اون موقعمو بگم.![]()
![]()
باید هم برم امتحانامو بخونم....وای حتما بعد 3 بهمن میام و کلی عکس و کارای ثنا رو می نویسم
راستی به ثنا میگی ثنا گوشتو بیار بهت یه چی بگم
...تندی گوششو میاره و دم گوشش اگه الکی یه چی بگی دستشو می زاره جلوی دهنش و الکی میخنده![]()
...فک می کنید این دخمل خوردن نداره!!!
قربونش برم من
.................
عسلم دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممم
تا بعد
