تبليغاتX
ثنا شیکل خاله

ثنا شیکل خاله

این وبلاگ شیرین من،ثنای عزیزمه

/**/ به نام خدا

این روزا ثنا به شدت عسل و ناز شده.... با اینکه هفته ای یه بار تقریبا میبینمش ولی با این حال خیلی خواستنی شده... آدم میخواد درسته قورتش بده.... نانازم همیشه با خودش بهترین لحظه ها رو برامون رقم میزنه... به شدت هم خود شیرین هستش! البته همینطوری همه دوسش دارن ولی با این حال خیلی خیلی خودش رو تو دل اینو اون جا میکنه!!!عسله خالشه دیگه.. هر دفه میاد خونمون با یکی جورتر میشه!! یه دفه با من! یه دفه با مامانم و یا با بابام و داداشم!!.. اولش آدم رو تحویل نمیگیره و با یه خنده های کوچولو و دوست داشتنی آدم رو دیوونه میکنه... بعد که کار دلبریش تموم شد میره سراغ فردی که این روز رو میخواد باهاش باشه!!! وقتی میاد و با حرفاش آدم رو دیوونه میکنه آدم دوست داره بپره و مدام بغلش کنه! ولی ثنا زیاد این اجازه رو تو دقیقه های اول نمیده!! بعدش که دید نه بابا ماها داریم براش میمیریم! شروع میکنه به شیرین زبونی!! میاد میگه خاسمیلا! چطولی؟!؟ دوشت دالماااااا قاشقتما!!(یعنی عاشقتم!!)... بعد یه بوس کوچولو میکنه و آدم رو مست میکنه!! عسل خالشه دیگه..... موقع امتحانام میومد میگفت خالهههههههه منم دلسام مونده!!(درسام!) بیا بینیویسیم!!! میگفتم چشم! میگفت آفلین!! پاشو! سلیع!!(سریع!).... اون روزی کلی براش نی نی شده بودم.. اونم واقعا حس میکرد مامانمه!!!... میگفتم مامان! میگفت بعله! میگفتم آب میخوام! میگفت گلیه نکن!(گریه) میلیم خونه اووقت بهت میدم!آفلین عسلم!.... بعده کلی قربون صدقش تصمیم میگرفتم دوباره نی نی شم!!! بهش میگفتم مامان!! میگفت بعله(ثنا رو تصور کنید با چشای خمار و حالتی که خودش رو بزرگ میدونه! و مثلا خودش رو مشغول یه کاری میکرد!!)... میگفتم شیر میخوام!!!(منظورم با شیشه شیر بود که کنار دستش بود!! ولی اون بد فهمید!!).. منو چسبوند به خودش و الکی صدای مالاچ مولوچ در آورد.. گفت بسه مامان!! دیگه انقد بوسش کردم که دیگه دیوونه شدش!!... بعد دوباره گفتم  مامان پاستیل میخوام!! گفت دایی لفته بخله!(رفته بخره!)... گفتم میخواممممم ... گفت گلیه نکن!! دختل بدی نشو! دایی خلید میده بهت!!... واقعا چلوندنی شده بود... با اینکه خودش هنوز بچه اس ولی با این حال گاهی وقتا که میبینه اوضاع طبق مرادشه شروع میکنه به نی نی شدن!! میگه ثنا نی نی شد!!... میگم خالههههه نیوفتی!؟؟ میگه اوونققققققههه.... آخ که عسله منه دیگه..... خیلی دوسش دارم.... خیلی خیلی .... هیچ وقت فکر نمیکردم این همه دوسش داشته باشم!!!..... 12بهمن که تولدم بود صبح زود اومده بودن... صبح ساعت 8بود که یهو دیدم در اتاق باز شد! منم که چشام باز نمیشد! میگفت خاسمیلااااااااا پاشوووووو.... با چشای بسته گفتم جیگرتو بخورم من!! گفت نیخاممممممممم..... بعدش دویید رفت!!! در رو باز گذاشت و من از سرما میلرزیدم!!.. بعد چن مین دوباره اومد! گفت خاسمیلااااااا پاشو دیگه!!... این دفه چشامو باز کردم(هر چند سخت بود ولی شد دیگه!!).. بعدش شروع کردم به قربون صدقش... وقتی دیدم جیگمل شدش.. بهش گفتم کی اومدی؟!؟ گفت صبح دیگه!! گفتم عسل خانوم! جیگرتو خاله بخوره؟!؟ گفت بخولههههه ولی خام خام!!(بس که گفتم جیگرتو خام خام بخورم یا بپیزمش اول! روی بچه تاثیر گذاشته!!! منم نمیگم اون خودش میگه! البته همیشه میگفته بپز بخول! ولی این دفه خودش گفت خام خام!!)... وقتی این حرف رو زد دلم قیلی ویلی رفت برای بوس کردنش..... پاشدم و دنبالش کردم تا محکم ببوسمش.... اونم نامردی نکرد و رفت!! منم دیگه خواب از چشام فرار کرده بود پاشدم رفتم سمت دستشوئی! که یهو دیدم در رو میزنه میگه زود باشششش! چیکال میکنی؟!؟!(چیکار!)... صورتمو که شستم بدو اومدم بیرون و گفتم دیدی اومدم!! بعد کلی چلوندمش! این دفعه حسابی خانومانه واستاد و من حسابی لذت بردم از اینکه اینقدر عسل و خانوم شده!!... لباش رو غنچه کرده بود و حسابی دلبری میکرد... من کلی سیر شدم از بوس کردنش... ظهرش که داشتم واسه فریبا و آجی  لباسام رو عوض میکردم تا میومدم میگفت عسل شدیییییی... چقد عوض شدی!... ناناس شدی...... مبالکههههه..... دیگه میچلوندمش... بعد وقتی میومد میدید دارم دامن میپوشم میگفت خالههههههه زشته! شلوال بپوش!!!... میگفتم باشه تو برو بیرون! میگفت خاله میخوای بلقصی؟!؟ گفتم آره!... گفت من میشینم دست میزنم تو نانای کن!!... گفتم عسل خانوم میخورمتا!!گفت نیخام!قهلم!! گفتم چرا فدات شم؟!؟! گفت منم دور میخوام(دور یعنی دامن!!)... گفتم باشه بیا! یکیشو گرفت و پوشید و کلی ذوق کرد!... بعدش دست از سر من برداشت!!... دوباره برگشت پیش من!! گفت خاسمیلا!!! گفتم بله فدات شم! گفت منم بیام پیشت؟!؟ گفتم باشه!... اومد و کلی شلوغ بازی کرد! بعدش گفتم عجبا!!!! برو پیش مامانت!!... گفت نیخام!... خاسمیلا دوستت دالم!!.. دیگه دهنمو کامل بست!... گرفتم محکم چلوندمش!... انقد دیگه بوس بوسیش کردم آخر سر گفت سمیلاااا عجبا! بسه دیگه!!... دیگه با هر بوسم صدتا قربون صدقش میرفتم.... بعدش با صلح و صفا رفتیم پیش بقیه!... به درس و مشق علاقه وحشتناکی داره... همیشه میاد پیشم میگه نقاشی بکش!... خودشم که دیگه عالی نقاشی میکشه!... انگلیسی رو هم اون کلماتی رو که بهش یاد دادم رو کامل میگه!... مثلا میگه I’m sana! Thank you.. excuse me ..one.. two…three… four… mother… father…. I love you … desk … pen… pencil… eraser…. Book… phone …  و خیلی چیزای دیگه! یه دفه داشتم book , pen , notebook رو بهش یاد میدادم! بس که بهش گفتم و گیجش کردم دفتر رو که نشونش دادم گفتم چیه این؟!؟ گفت خالههه دفتله دیگه!!(دفتر)... دیگه ریسه رفته بودم از خنده.... قربونش برم که انقد ناز و ملوسه..... این چن مدت یاد گرفته خودش میره دستشویی و دستشویی میکنه!!...  روز اربعین که خونمون بودن و مامانش نبود... اومد گفت خالههههههه زود باش دستشوییم لیخت!.. بلیم حیاط!!( دستشویی خودشون تو حیاطه! البته حیاطشون زیاد بزرگ نیس!! شاید اندازه جا گرفتن یه موتور!!! بیشتر شبیه حیاط خلوته تا حیاط!!!)... گفتم خاله نه بریم اینجا( دستشویی خودمون رو نشون دادم!!).. از اونجایی که به تنهایی نمیتونست بشینه و از اونجایی که منم ترسیدم یهو تکون تکون بخوره و بیوفته ترجیح دادم بره حموم!!... بعد که رفت و کارش رو انجام داد! میگفت خاسمیلا بیا!! بیا جیش کن ! نیگا کنیم بخندیم!!... گفتم بیا دختر!!! بعدش گرفتم شستمش!! میگفت آفلین!!!... خلاصه تا آخر شب که مامانش اینا بیان این همش با من میرفت دستشویی!... دیگه وقتی اونا هم اومدن منو ول نمیکرد! رحمان هم میخندید میگفت تقصیره خودته! چقدر بهش خندیدی! الانم باید اینا رو تحمل کنی!!!... گفتم چیه مگه!!! قربونشم میشم! و رحمان با چشای کاملا گرد نیگام میکرد!!!

/*]]-->
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:45  توسط خاله سمیرا  | 

فعلا همینا کافیه!!

قربونش برم من

 

گل خاله

 

روز تولد

 

ناناز خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:54  توسط خاله سمیرا 

اومدم برات دلنوشته هامو ثبت کنم عسلم

به نام خدا

سلاممم

بعد از چند ماه خاله سمیرا برگشت..... برگشتم تا بازم به ثنای نازم بفهمونم که شدیدا برام باارزشه... اومدم بنویسم تا بدونه خالش چقد دوسش داره....

عسل من،گل من، ماهی شده برای خودش... توی این چند ماه روز به روز شیرین تر شده... دامنه ی کلماتشم که فوق العاده زیاد شده

 توی این مدت هم اتفاق های شیرین افتاده هم اتفاق های بد!... توی یکی از روزای بهار پای ثنا میره لای زنجیر دوچرخه پسرعموش!... به قدری خون رفته بود ازش که مجبور شدن ببرن بیمارستان!... ثنا برای اولین بار به اتاق عمل رفت تا پاشو عمل کنن!.... آره پاشو بخیه زدن!... خیلی بدجور بریده شده بود!.... حدود 2 هفته پاش توی آتل بود.... بمیرم واسش توی اون مدت اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت.... چقد هم پاشو نگاه میکرد و گریه میکرد!.... من که دیدمش گریم گرفته بود.... واقعا روزای بدی بود.....

اتفاق های شیرین هم دندون در آوردن های ثنا، مشهد رفتنشون، شمال رفتنشون، و حرف زدنای مثل عسلش بود و هست.... قربونش برم من

به من میگه آله!.... فداشششششش وقتی اینطوری صدام میکنه خودشو لوس میکنه!.... منم تند تند میچلونمش.... داداشمو که از 8 ماهگی صدا میکرد!.. الان ولی بهش میگه  دایی جون!!.... میخواد اسمش رو هم صدا کنه که کمی گیر داره توش!... اسم منم که خوراکشه!.. بهم میگه سمیا!!... همسایمون یه پسر داره اسمش سعید! اسم اون رو هم به خوبی از10 ماهگی صدا میزنه... سعید به من میگه آجی! ثنا وقتی میبینه اون منو آجی صدا میکنه میاد میگه آجیییییییی....فداش بشم الهی.... جیگرکم.... اسم ها رو به خوبی صدا میزنهFree Emoticon....به مامانم میگه عزیز!مامانیFree Emoticon!.... به مامان خودشم میگه مامان جونFree Emoticon!!... به باباش هم میگه باباش!! گاهی وقتا که میخواد خودشو لوس کنه میگه یحمانننننننننننننننن!... خیلی با عشوه حرف میزنه!.... هر لحظه که میاد منو صدا میکنه دلم براش هزاران هزار بار پرمیزنه..... یکی از عروسکام رو برده خونشون حتی براش اسم هم انتخاب کرده!.... بهش میگه نازی!!.... چقده هم دوسش داره!....

توی این مدت واقعا کاراش فوق العاده زیبا شده.... دیگه مثل بچگی هاش نمیخاد که خونمون بمونه.. عاشق ماشینه!... یکم که حوصلش سر بره کلیدهای ماشینشون رو میبره به باباش میده و میگه بابایی بییم بیوون(بریم بیرون!).... خنده هایی میکنه که آدم دلش میخواد درسته قورتش بده36_1_51.gif.... مثلا یکی بیاد پیشش یه مدل بخنده تا خنده ی اون تموم نشده این شروع به خندیدن میکنه دقیقا مثل همون طرف!... فدای اون چشمای نازش بشم من...

ثنا فوق العاده باهوشه!... کافیه یه کاری رو براش یه بار انجام بدی دیگه اونو یادش میمونه!... علاقه زیادی هم به درس و کتاب داره!.... میاد خونمون میگه آله درسسسسسسسس..... باید حتما بهش خودکار بدی تا با باهاش بنویسه.... چشم چشم ابرو رو تقریبا میخونه و میکشه!... دایره هم خوراکشه!.... از خودش خط خطی میکنه و میگه بابا و مامان نوشتم!... دیگه اینکه به کارای خونه فوق العاده علاقه داره!.... به مامانش حسابی کمک میکنه وقتی هم میاد خونمون بهش میگم ثنا برو فلان چیز رو ببر آشپزخونه زود اینکارو انجام میده!.... آشغال هم رو زمین ببینه تندی میبره میندازه سطل آشغال!.... عسل خالشه دیگه!

حسابی مهربونه!.... تا الکی گریه کنی میاد تندی میبوسه!... حسابی هم خودشو برات لوس میکنه... فدای این شیرین کاریاش بشم من... ماهکم....

راستی بعد تولدش یاد گرفته به عروسکاش شیر میده!!... خودش یه حالتی میخوابه بعد عروسکا رو میگیره بغلش و شروع به شیر دادنش میکنه!.... پوشک عروسکاشو عوض میکنه!.... خلاصه حسابی مامان بازی در میاره!..... فداششششش بشم من

 

حرفای خصوصی خاله سمیرا با ثنا!

ثنای عزیزم،نمیدونم واقعا کی این بلاگ رو میخوای بخونی... نمیدونم تا اون موقع نسبت به من چه احساسی داری.... ولی گل من اینو یادت باشه من تو رو با دنیا دنیا عوض نمیکنم... وحشتناک دوست دارم... هیچ وقت دلم نمیخواد این رابطه ای که بین من و تو هست خراب بشه..... دلم نمیخواد که هیچ کدورتی بین منو تو بوجود بیاد... نازکم منتظر اون روزایی هستم که دوتایی با هم بشینیم این بلاگ رو آپ کنیم... نازگل خاله بعضی وقتا که دلت نمیخواد بیای بغلم باور میکنی بغضم میگیره؟!؟ دلم نمیخواد هیچ وقت این کارو با من کنی.... عسل من وقتی همه از علاقه بین من و تو میگن احساس شعف و غرور میکنم.... احساس میکنم دارم بال در میارم!.... آره فدات شم من دوست دارم..... هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم.... هر دفعه که میبینمت دلم میخواد حسابی بوست کنم و نگات کنم تا برای دفعه ی بعد یادم بمونه قیافت!... با اینکه کلی عکس توی کام ازت دارم ولی باز نگات میکنم تا یادم بمونه چشای نازت....ثنای عزیزم دوست دارم برات یه خاله ی مهربون باشم... ماهم عروسکم به شدت دوست دارم.... اون روز که مریض بودم و اومدی بالای سرم با زبون خوشگلت گفتی آلههههه باور میکنی تمام درد و مریضیام از یادم رفت.... آره نازکم من با حرفات هم انرژی میگیرم.... عسلم دوست دارم

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:47  توسط خاله سمیرا  | 

تولدم مبارک

سلام سلام سلام

تولده....دست دست دست..... هورا....جیغ جیغ جیغ....

دستا بالا بالا بالا بالاتر............ بابا تولده دیگه.... تولده کی؟؟؟ ای بابا...تولد خاله سمیرا با ایلیای نازم.... قربونت برم........... تولد تولدت مبارک

خوب بسه دیگه خودشیفتگی گرفت منو..... بعد از یه ماه میخوام عکسای تولد ثنا رو بزارم.....

ولی الان نه

بعدا

فقط اومد بگم تولده دو نفر بوده امروز.....همین

ایلیا جونم تولد خودمو خودت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:11  توسط خاله سمیرا  | 

کوشولووووووی نازم

عسلم تو بیمارستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:16  توسط خاله سمیرا